تبليغاتX
تیغ و رگ

تیغ و رگ

 دروغگویی را بوسید و کنار گذاشت.

خیانت را بوسیدو کنار گذاشت

خودخواهی را بوسید و کنار گذاشت

شَک را بوسیدو کنار گذاشت

حتی شراب را بوسیدو برای همیشه کنار گذاشت

مَرا....

مَرا...........

مَرا................ مرا بوسید که برای همیشه نگهم دارد

اما ...........

 اما من او را بوسیدم و کنارش گذاشتم.....

(عجب کاری  کردم)

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


چشماش از انبوه اشک
لبريز ...
پتوش رو
به آغوش گرفته ...
و عاشقانه با دستي
دست ديگرش رو نوازش مي کنه ...

احساس تلخ تنهايي رو
با شوري اشک مزه مزه مي کنه ...

شبانه هاي زيادي رو در اين حالت
با خودش ، با تنهايي هاش
عاشقانه سپري کرده ...

وقتي که احساس کرد
با اشک هاش
تنهايي هاش رو سيراب کرده ...

به سقف اتاق خيره ميشه
يک لبخند آروم ميزنه
پلک هاش رو ميبنده
و با يک جمله به خواب ميره

خدا جون شب بخير ...

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


حکایت ثانیه های عمر ، همان حکایت یک کلاغ چل کلاغ ِ کهنه است!!!

این روزها به طور عجیبی ساعتها کش می آیند ؛ شاید بابت کوتاه شدن روزها باشد ...

هوا سرد است...سرما تا درونی ترین لایه بدن هم رسوخ می کند...
من هم به تبع محیط سکوت می کنم، از همه چیز دورم...فقط گاهی شب ها خواب می بینم...

کاش این روزهای انتظار به اتمام می رسید !

برزخ که می گویند همین حال این روزهای من است !

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


حکایت ثانیه های عمر ، همان حکایت یک کلاغ چل کلاغ ِ کهنه است!!!

؛

این روزها به طور عجیبی ساعتها کش می آیند ؛ شاید بابت کوتاه شدن روزها باشد ...

هوا سرد است...سرما تا درونی ترین لایه بدن هم رسوخ می کند...
من هم به تبع محیط سکوت می کنم، از همه چیز دورم...فقط گاهی شب ها خواب می بینم...

کاش این روزهای انتظار به اتمام می رسید !

برزخ که می گویند همین حال این روزهای من است !

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


دارم مرخصی میگیرم......میخواهم از خدا یه چند روزی رو مرخصی بگیرم!!!

 

        نه.......احتمالا میخواهم برای ابد از آدمیت استعفا بدم!!! خدا!!!.....اگه صدامو میشنوی "بس " کن!

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


خدایا!

بغض هایی که بادبادک می شود و به هوا میرود را

چند می خری؟

تو هم که ارزان فروش شده ای

دیگر شکایت به کجاا
ببرم؟

 

خوب می دانی که این همه نور چشمهایم را میازارد،

پس وقتی دست دراز می کنم تا شمعی نیمه سوخته به میل خود بردارم،

چرا همه منتظرند از هر سویی فوتش کنند؟
چرا باید جایی حضور داشته باشم که دوست ندارم...!
لبخندی بر لبانم باشد که دوست ندارم....!
حرفهایی  که دوست ندارم...!
چهره هایی که قبلها دوست داشتم و اکنون دوست ندارم!

میهمانی هایی که شاید تنها به خاطر من است و این را هم دوست ندارم!
از اینها گذشته چیزهایی که تازه در دوست داشتن و نداشتنش هم شک دارم !

می بینی از من چه ساختی؟....گاها دلم می خواهد همان پسرک دو سه سال پیش باشم قبل از آن که با تو صمیمی باشد.همان که هنوز نشمرده بود بی دردیهایش را.همان که آرزو نکرده بود تگرگ بیرحمانه رحمتت از او دور نشود تا بیم این نرود که صمیمیتمان کمرنگ شود.همان که راحت صبح را شام می کرد و گلایه ای از سرخوشیش نداشت،هیچ،که خوشحال هم بود!چرا همه چیزهایی که داشت ناگاه گرفته شد!
نمی دانم برای رسیدن به  تنهاییه غریبم است که به خلوت پناه می برم یا از خلوتم به تن هایی که شک دارم در دوست داشتنشان!

اگر من یواشکی در گوشت بگویم که دل من ناراحتیه قلبی دارد و گفتن اسرار پشته پرده بدون مدارای حالش  فقط وضعش را وخیمتر می کند، باز هم حاضر می شوی که در شمع کوچکم بدمی؟

اصلا چرا اینگونه؟چرا دعوا؟....ما که حرفهای هم را خوب می فهمیدیم.(آره ...خیلی وقت پیش رو گفتم )حتی همه حرفهایی که گفتنی هم نبود.

یادت رفته یک شب به آسمان خیره نمی شدم و  شبخیر نمی گفتم ،خوابم نمی برد؟یادت رفته سواریهایمان روی ابرها را .تو با اینکه انقدر بزرگ بودی راحت روی ابرها می نشستی بدون اینکه حتی اندکی دردشان بگیرد.پاهای کوچکم توی ابرها فرو میرفت سر می خوردم ، قل می زدم ، تاب می خوردم روی بازوانت .گم می شدم اما گم شدنم هم شیرین بود. راستی الان شیرینی در ذائقه ام معنیه خاصی نمی دهد .گفتم که اگر خواستی باز صمیمی شویم نگویی که نگفتی! ....... گاهی هم که خودت ابر می شدی و دیگر لازم نبود آغوشت را باز کنی که با نگاه کردن به ابر هم می شود آرام شد.

راستی چند روز پیش دلم بهانه مدادرنگیه کوچولوییهام را گرفته بود.آره!همون سه رنگه جادویی .ولی  الان که فک می کنم یادم نمیاد کی ایندفه لج کرد که نتونستم پیداش کنم.تو هیچ مغازه ای!...یادته ؟زرد مخصوصه تو بود.که بابا هر چقدر هم که مهربون بود باز اندکی زرد نمی شد....زرد مخصوصه تو بود!

شک دارم اما می خواهم که ...یعنی دل ....دلم

دلم می خواهد سردی انگشتانم در حرارت دستانت بخار شود،دستهایم را باز هم فشار بده!
دلم می خواهد تمام قلبهایم برای تو بتپد .پنجره قلبت را دوباره باز کن!

چشم هایم برای تو
با آن
تا دورها را
صحراها را
نوازش کن.
دستهایم برای تو
خواستی قلمت می شود
نخواستی
آنقدرها ناسازگار نیست که همراهی را تاب نیاورد.
پاهایم مال تو
برای روز مبادا
که دیگر توان راه رفتن نداشتی
قول می دهم که پا جای تو نگذارد
اگرچه که می دانی زیاد هم خوش قول نیست.
لبخندم برای تو
هدیه ای روی لبانت
می خواهم برای اون عدد بزرگ بزرگمین بار خودم را به کوچه علی چپ بزنم و بپرسم:
م م م ...بالاخره روز تولدت را می گویی؟
ولی فکر می کنم نمی شنوی، چون همرمان صدایی بلند همهمه  می کند :تو هم که ارزان فروش شده ای!
دیگر شکایت به کجا ببرم؟
خدایا همه اینا مال تو..... یک کم آرامش بهم بده! بازم همین

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


خسته ام.....از همه چی از همه کس از همه دنیا!!!!

آخه مگه یه نفر چقدر طاقت داره؟؟؟

خدا بس کن........من تسلیم!!! دارم در حضور همه بهت میگم من اشتباه کردم !! هرکی باهات در افتاد ور افتاد!!! حالا تو رو به عزیز ترین کست قسمت میدم که منو ول کن!!! من چه گناهی کردم که باید این همه آزمایش شم؟؟!! مگه ایوبم؟؟!!!

بس کن خدا بس کن!!!

خدااااااااااااااااااااااااااااااااا........دیگه قلمم نمیچرخه که چیزی بنویسم .....من باختم!!!

همین!

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


از ميان تمامی درخت های دنيا

ـ که می دانم

               نام تمام آنها را نمی دانم ـ

بر بيد مجنون درود!

که رو به قبله

           در رکوعی هميشگی ست.

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


  

دستهای او حالا می لرزند...او دیگر حوصله میهمان ندارد...

هیچ می دانید او برای گنجشکها خرده های نان را پشت پنجره اتاقش می گذارد...

   و هیچ می دانید که او دیگر نیمرو درست نمی کند...

      راستی کسی هم سر زده پیش او نمی آید...

   او را که می شناسید...مشق هایمان...آن سالها...

   کو کب خانم....................

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


به باران نگاه می کنم

                 تا

                                 سحر را ببینم !

      

            می آید!

                     

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


توپی در  دروازه  گل کوچک  جا  گرفت!

      قطار بی تابانه پیچ می خورد...

  

                    پلیس  سوت  زد...

از خانه ای بوی پیاز داغ آمد..

              کسی در آغوش دو خط  می خواست 

                          جان دهد!  

               بچه ها هورا کشیدند!

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


راستی شما شعله شمعی را که خاموش کردم ندیدید!

او نگفته بود که یک روز می رود...

همیشه بود مثل روزهای شنبه...مثل انتظار...همیشه بود !

امروز که داشتم نگاهش می کردم آهسته قد کشید...آه کشید ...زرد شد ...اشک ریخت ...مثل همیشه ...

       و بعد غیبش زد!

کوچه ها را گشتم ...دوستی نداشت که سراغش را بگیرم!

ناچار به سقا خانه رفتم ...

...شعله ها او را نمی شناختند !

راستی او را ندیدید!!!!!!!!!

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


نمی خوای حرف بزنم

یا نمی خوای بشنوی حرفامو

که چیزی نمیگی؟؟؟

یه چیزی بگو...

دلم پوسید...

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


سنگ فرش كرده اند

آسمان را

ابرها

 

واي اگر ببارد...

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


سلام.....خوبی آبجی؟؟؟ خسته نباشی!!!
این همه راه حل برای اینکه یکی رو مچل کنیم رو از کجا یاد گرفتی؟؟؟!!! ای نا قلا!!! تا حالا حتما صد تا از این ترفندارو واسه خواستگارای خودت اجرا کردی!!!  تو هم که خیلی زرنگی.....الحق که آبجیه خودمی!
آخه تا کی؟؟؟!! هر شب اسم یه دختر !!!! هر شب یک خانوم دکتر!!! ولی خودمونیم ! این دخترا هم کم گیج نیستنا!!! آخه عقل هم چیز خوبیه!!! دختره خودشو کشته دکتری قبول شده (رتبه ۱۱) ، اونوقت به مامانم بعله داده!!!! آخه قیافشم خوبه!!! من نمیدونم اینا چشونه؟؟!!!!
از اینکه واسه ازدواج باید از آبجیم اجازه بگیرم که جز شروط اصلیه!!! یعنی زن من باید حتما آبجی سحرمو قبول داشته باشه!!!!
میدونی سحر؟؟؟!! من تو فکر ازدواج زود هستم....اما هنوز نتونستم کسیو با معیارهام تطبیق بدم.....هنوز نتونستم کسی رو در کنار خودم احساس کنم......سحر! من خودمو سالها پیش شناختم.....همون روزی که .....سه سال پیش! ! ! من طعم مرگو چشیدم......رفتم کما و برگشتم! از اون روز خودمو شناختم! خودمو کوبیدم! یکی دیگه ساختم.....اینا رو که قبلا بهت گفته بودم!
آره.....حق با تو هستش! من شاید هنوز دهنم بو شیر بده!!! یه جوون ۱۹ ساله و این همه ادعا؟؟!!!!
۷ تاپسر؟؟!!! ۹ تا دختر؟؟!!! دهن منو وا نکنا!!!! اگه اینجوریه منم دعا میکنم بچه ات دو قلو شه!!!!
وای که من عاشق دوقلو هستم!!! یه دختر و پسر نانازی!!!
حاضرم نوشته بدم که دعوتت میکنم!!! در خونه من از همین حالا تا آخر زندگیم به روی آبجیم بازه!!!!
تو که نمی آیی!!!! وگرنه .......اگه بدونی الان چقدر شمال خوش آب و هواست؟؟!!!! بیا دیگه!!
در مورد عکسا!!! عیب نداره!!! من یه روز که تو هستی و وارد تری بهت میدم!!! به سارا هم قشنگ یاد بده......
من همه روز دانشگاه دارم ......۱۸ واحد دادن بهم اونم افتضاح!!!! بیخی......تو ارده کن من وقت خالی میکنم!!! فکر کردم اول میگی تو کی وقت آزاد  داری با هم چت کنیم ...دلم برات تنگ شد !!! نگو خانووم دلش واسه چت تنگ شده بود!!!!!
همیشه سر زنده و خوشحال و پر انرژی باشی......

دوست دارم !!!!


 

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


صدای غرش رعد و برق که میاد

تازه می فهمی آسمون خشمش گرفته

آسمون از دستت عصبانیه

با هر فریادی که سرت می زنه

دلت می لرزه

غرش،تیره گی،تو

وقتی غرق تیره گی هوا می شی

تازه می فهمی چه پاکی تو این هوا نهفته است

تو می مونی و تیره گی دلت

هوا صاف شده و پاک

برو تو عمق تاریکی دلت

تهِ تاریکی،پراز صافیه،پراز صفا،پراز ع ش ق

همیشه اون تهِ ته سفر کن،همه چیز اونجاست

اولشو ول کن،چون نور چشماتو می زنه!!!

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


سلام
دیشب تا ساعت حول و حوش ۱۰ بودم اموزشگاه...چند تا شاگرد دختر داشتم!صبح هم از ساعت ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر دانشگاه بودم!!! شب خسته و کوفته و بلند شدم اومدم خونه.... دیدم همه خونه ما هستن...دو تا دامادام.....آبجیهام.....مامان بزرگم.....خلاصه همین که من اومدم تو دیدم هم دارن به من خنده تحویل میدن!از قیافشون فهمیدم یه خبرایی شده!!! رفتم تو اتاقم که وسایلمو بگذارم! همین که برگشتم دیدم مامانم میگه محمد علی یه چی میگم نه نگو!!! گفتم بسم الله!! بفرما !!!
محمد علی منو بابات و آبجی هات امشب رفتیم واست دختر خانوم فلانی رو خواستگاری کردیم!!! اسمش هم ساراست....همون که چشاش آبی و ........
دیگه نگذاشتم ادامه بده....بهش گفتم مادر من ! من نمیخواهم فعلا کسی و بدبخت کنم! بگذار یه کار ثابت پیدا کنم بعدش!!!!
زیر بار نمیره!!! خسته شدم.....سحر......دروغ نگفته باشم شاید الان ۱۰۰ تا دختر نشون کردن برام که از همه همین الان بعله گرفتن!!!!
مامانم میگه تو زودتر از هم سن و سالات مرد شدی....زودتر به بلوغ فکری رسیدی.....اهل کار و زندگی هستی....بهتره که همین الان زن بگیری!!!
اگه بدونی !!! تمومه رفیقای مامان و بابام که دختر هم سن و سال من دارن الان چی کار میکنن!!!!
به خدا من هیچ پخی نیستم !!!! چرا همه فقط به ظاهر قضیه توجه میکنن؟؟؟؟
چرا همه وقتی ۴ تا کلمه مودبانه به کار میبریم فکر میکنن این تهشه؟؟؟!!
من هیچی ندارم.....قیافه ندارم....اخلاق ندارم....قد و بالا ندارم.....انسانیت ندارم....صداقت ندارم.....دیانت ندارم.....سیاست ندارم....
به خدا خسته شدم....نمی تونم چیزی هم بگم! تک پسر خونواده بودن همینه دیگه......همه سرم آرزو دارن!!!!
تو بودی جای من چی کار میکردی؟؟!!!
باز بگین تو چرا همش غمگینی!!!! آخه......اصلا بیخی !!!! روز خوش!

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


سلام!!!! چشم......حق با شماست.....سلام به بزرگتر واجبه!!! کوتاهی از من!!! شرمنه!!!
منم به داشتن آبجیه گلی مثله تو افتخار میکنم.......(از اعماق ته دلم بود)!
در مورد عکسا..... اونا واسه ۳ سال پیش بود......تازه سارا هم همه رو نگرفت......براتون بعدا میگذارم!
عکسای جدیدمو براتون میفرستم.....
دیگه از درس هم نمینویسم......هر چی تو بگی ! 

من سارا رو نصیحت کنم؟؟؟!! یکی باید منو نصیحت کنه!!! تازه سارا خون منو بخوره سیر نمیشه!!! اون وقت نصیحت منو میگیره؟؟!!! من اگه بگم ماست سفیده چون من گفتم میگه نه سیاهه!!!!
بیخی......ولی ما که دوسش داریم!!!! هر چی باشه آبجیه آبجیمونه دیگه!!!
 التمس دعا!

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


قابل توجه پسرای عزیز!!! دختران تقلبی به بازار ایران وارد شدند!!! مواظب باشید!!!

آآآآآآآآآآی.......اووووووخ.......وااااااااییی....چرا میزنید؟؟؟ چند نفر به یه نفر؟؟!!
بابا سحر تو دیگه چرا؟؟!!! کبود شد اینقدر نزن سارا!!!!

خوب ....خوب.... غلط کردم....خوبه!!!

رو این کلیک نکن خواهشاْ ==>  دختران تقلبی!!!!! 

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


سلام.....اینجوریام که فکر میکنید نیست!!! من همیشه غمگین و ناراحت و شکست خورده و نمی دونم از این حرفا نیستم! اتفاقا هر کی با من میشینه میگه بابا تو چقدر پر انرژی هستی ! خوشبحالت هیچ غمی نداری! ولی من به همشون میگم: آن کس که میگرید ۱ درد دارد و آن کس که میخندد هزار و یک درد!!!! دیشب آزی بهم اس ام اس داد!!! بهش تلفن زدم!!! نمی دونم این دختره چشه!!! بهش میگم بابا من نه خوش تیپم نه خوش قد و بالام و نه خوش بیان !!!! تو عاشق چیه من شدی؟؟!! میگه اینا برام مهم نیست!!!! اول میگفت منو ببخش که اذیتت کردم بهش گفتم من چی کاره ام ؟؟؟ خدا ببخشه!!!
بهم گفت یعنی به همین راحتی فراموش کردی؟؟؟ گفتم آره!!! بهم گفت ای بی معرفت !!!
بعد پشت تلفن کلی بارم کرد.......که تو خود خواهی و نمی دونم چی و چی و چی !!!! بیخی بابا!!!!
فک و فامیلامونم عین خودمون گیجن!!!!
تو رو خدا نصیحتش کنید......نا سلامتی شما ها رفیقاشید !!!!

در مورد هوش مصنوعی.......برات یه مقاله گرفتم "توووووووپ"!!!! دارم آخرین مراحل ترجمشو انجام میدم!!!!!! باز بگین محمد علی بده!!!!!
برات میگذارم!!!
التماس دعا

+ نوشته شده در توسط محمد علی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام.....دلم می خواست یه وبلاگی برات بسازم که بخونیش.....
من فقط حرفامو می زنم نه ناراحت شو نه خوشحال....
و اینکه عقده دیدار به دلم زنجیر شد......


صفحه نخست
پست الکترونیک



قدیم ندیما

آذر 1386

آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386




    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS