|
دروغگویی را بوسید و کنار گذاشت. خیانت را بوسیدو کنار گذاشت خودخواهی را بوسید و کنار گذاشت شَک را بوسیدو کنار گذاشت حتی شراب را بوسیدو برای همیشه کنار گذاشت
مَرا.... مَرا........... مَرا................ مرا بوسید که برای همیشه نگهم دارد اما ........... اما من او را بوسیدم و کنارش گذاشتم.....
(عجب کاری کردم) + نوشته شده در توسط محمد علی |
چشماش از انبوه اشک + نوشته شده در توسط محمد علی |
حکایت ثانیه های عمر ، همان حکایت یک کلاغ چل کلاغ ِ کهنه است!!! این روزها به طور عجیبی ساعتها کش می آیند ؛ شاید بابت کوتاه شدن روزها باشد ... هوا سرد است...سرما تا درونی ترین لایه بدن هم رسوخ می کند... کاش این روزهای انتظار به اتمام می رسید ! برزخ که می گویند همین حال این روزهای من است ! + نوشته شده در توسط محمد علی |
حکایت ثانیه های عمر ، همان حکایت یک کلاغ چل کلاغ ِ کهنه است!!! ؛ این روزها به طور عجیبی ساعتها کش می آیند ؛ شاید بابت کوتاه شدن روزها باشد ... هوا سرد است...سرما تا درونی ترین لایه بدن هم رسوخ می کند... کاش این روزهای انتظار به اتمام می رسید ! برزخ که می گویند همین حال این روزهای من است ! + نوشته شده در توسط محمد علی |
دارم مرخصی میگیرم......میخواهم از خدا یه چند روزی رو مرخصی بگیرم!!!
نه.......احتمالا میخواهم برای ابد از آدمیت استعفا بدم!!! خدا!!!.....اگه صدامو میشنوی "بس " کن! + نوشته شده در توسط محمد علی |
خدایا!
بغض هایی که بادبادک می شود و به هوا میرود را چند می خری؟ تو هم که ارزان فروش شده ای دیگر شکایت به کجاا خوب می دانی که این همه نور چشمهایم را میازارد، پس وقتی دست دراز می کنم تا شمعی نیمه سوخته به میل خود بردارم، چرا همه منتظرند از هر سویی فوتش کنند؟ میهمانی هایی که شاید تنها به خاطر من است و این را هم دوست ندارم! می بینی از من چه ساختی؟....گاها دلم می خواهد همان پسرک دو سه سال پیش باشم قبل از آن که با تو صمیمی باشد.همان که هنوز نشمرده بود بی دردیهایش را.همان که آرزو نکرده بود تگرگ بیرحمانه رحمتت از او دور نشود تا بیم این نرود که صمیمیتمان کمرنگ شود.همان که راحت صبح را شام می کرد و گلایه ای از سرخوشیش نداشت،هیچ،که خوشحال هم بود!چرا همه چیزهایی که داشت ناگاه گرفته شد! اگر من یواشکی در گوشت بگویم که دل من ناراحتیه قلبی دارد و گفتن اسرار پشته پرده بدون مدارای حالش فقط وضعش را وخیمتر می کند، باز هم حاضر می شوی که در شمع کوچکم بدمی؟ اصلا چرا اینگونه؟چرا دعوا؟....ما که حرفهای هم را خوب می فهمیدیم.(آره ...خیلی وقت پیش رو گفتم )حتی همه حرفهایی که گفتنی هم نبود. یادت رفته یک شب به آسمان خیره نمی شدم و شبخیر نمی گفتم ،خوابم نمی برد؟یادت رفته سواریهایمان روی ابرها را .تو با اینکه انقدر بزرگ بودی راحت روی ابرها می نشستی بدون اینکه حتی اندکی دردشان بگیرد.پاهای کوچکم توی ابرها فرو میرفت سر می خوردم ، قل می زدم ، تاب می خوردم روی بازوانت .گم می شدم اما گم شدنم هم شیرین بود. راستی الان شیرینی در ذائقه ام معنیه خاصی نمی دهد .گفتم که اگر خواستی باز صمیمی شویم نگویی که نگفتی! ....... گاهی هم که خودت ابر می شدی و دیگر لازم نبود آغوشت را باز کنی که با نگاه کردن به ابر هم می شود آرام شد. راستی چند روز پیش دلم بهانه مدادرنگیه کوچولوییهام را گرفته بود.آره!همون سه رنگه جادویی .ولی الان که فک می کنم یادم نمیاد کی ایندفه لج کرد که نتونستم پیداش کنم.تو هیچ مغازه ای!...یادته ؟زرد مخصوصه تو بود.که بابا هر چقدر هم که مهربون بود باز اندکی زرد نمی شد....زرد مخصوصه تو بود! شک دارم اما می خواهم که ...یعنی دل ....دلم دلم می خواهد سردی انگشتانم در حرارت دستانت بخار شود،دستهایم را باز هم فشار بده! چشم هایم برای تو + نوشته شده در توسط محمد علی |
خسته ام.....از همه چی از همه کس از همه دنیا!!!!
آخه مگه یه نفر چقدر طاقت داره؟؟؟ خدا بس کن........من تسلیم!!! دارم در حضور همه بهت میگم من اشتباه کردم !! هرکی باهات در افتاد ور افتاد!!! حالا تو رو به عزیز ترین کست قسمت میدم که منو ول کن!!! من چه گناهی کردم که باید این همه آزمایش شم؟؟!! مگه ایوبم؟؟!!! بس کن خدا بس کن!!! خدااااااااااااااااااااااااااااااااا........دیگه قلمم نمیچرخه که چیزی بنویسم .....من باختم!!! همین! + نوشته شده در توسط محمد علی |
از ميان تمامی درخت های دنيا ـ که می دانم نام تمام آنها را نمی دانم ـ بر بيد مجنون درود! که رو به قبله در رکوعی هميشگی ست. + نوشته شده در توسط محمد علی |
دستهای او حالا می لرزند...او دیگر حوصله میهمان ندارد... هیچ می دانید او برای گنجشکها خرده های نان را پشت پنجره اتاقش می گذارد... و هیچ می دانید که او دیگر نیمرو درست نمی کند... راستی کسی هم سر زده پیش او نمی آید... او را که می شناسید...مشق هایمان...آن سالها... کو کب خانم.................... + نوشته شده در توسط محمد علی |
به باران نگاه می کنم تا سحر را ببینم !
می آید!
+ نوشته شده در توسط محمد علی |
توپی در دروازه گل کوچک جا گرفت! قطار بی تابانه پیچ می خورد...
پلیس سوت زد... از خانه ای بوی پیاز داغ آمد.. کسی در آغوش دو خط می خواست جان دهد! بچه ها هورا کشیدند! + نوشته شده در توسط محمد علی |
راستی شما شعله شمعی را که خاموش کردم ندیدید! او نگفته بود که یک روز می رود... همیشه بود مثل روزهای شنبه...مثل انتظار...همیشه بود ! امروز که داشتم نگاهش می کردم آهسته قد کشید...آه کشید ...زرد شد ...اشک ریخت ...مثل همیشه ... و بعد غیبش زد! کوچه ها را گشتم ...دوستی نداشت که سراغش را بگیرم! ناچار به سقا خانه رفتم ... ...شعله ها او را نمی شناختند !
راستی او را ندیدید!!!!!!!!! + نوشته شده در توسط محمد علی |
نمی خوای حرف بزنم یا نمی خوای بشنوی حرفامو که چیزی نمیگی؟؟؟ یه چیزی بگو... دلم پوسید... + نوشته شده در توسط محمد علی |
سنگ فرش كرده اند
آسمان را ابرها واي اگر ببارد... + نوشته شده در توسط محمد علی |
سلام.....خوبی آبجی؟؟؟ خسته نباشی!!! دوست دارم !!!!
+ نوشته شده در توسط محمد علی |
صدای غرش رعد و برق که میاد تازه می فهمی آسمون خشمش گرفته آسمون از دستت عصبانیه با هر فریادی که سرت می زنه دلت می لرزه غرش،تیره گی،تو وقتی غرق تیره گی هوا می شی تازه می فهمی چه پاکی تو این هوا نهفته است تو می مونی و تیره گی دلت … هوا صاف شده و پاک برو تو عمق تاریکی دلت تهِ تاریکی،پراز صافیه،پراز صفا،پراز ع ش ق همیشه اون تهِ ته سفر کن،همه چیز اونجاست اولشو ول کن،چون نور چشماتو می زنه!!! + نوشته شده در توسط محمد علی |
سلام + نوشته شده در توسط محمد علی |
سلام!!!! چشم......حق با شماست.....سلام به بزرگتر واجبه!!! کوتاهی از من!!! شرمنه!!! من سارا رو نصیحت کنم؟؟؟!! یکی باید منو نصیحت کنه!!! تازه سارا خون منو بخوره سیر نمیشه!!! اون وقت نصیحت منو میگیره؟؟!!! من اگه بگم ماست سفیده چون من گفتم میگه نه سیاهه!!!! + نوشته شده در توسط محمد علی |
قابل توجه پسرای عزیز!!! دختران تقلبی به بازار ایران وارد شدند!!! مواظب باشید!!! آآآآآآآآآآی.......اووووووخ.......وااااااااییی....چرا میزنید؟؟؟ چند نفر به یه نفر؟؟!! خوب ....خوب.... غلط کردم....خوبه!!! رو این کلیک نکن خواهشاْ ==> دختران تقلبی!!!!! + نوشته شده در توسط محمد علی |
سلام.....اینجوریام که فکر میکنید نیست!!! من همیشه غمگین و ناراحت و شکست خورده و نمی دونم از این حرفا نیستم! اتفاقا هر کی با من میشینه میگه بابا تو چقدر پر انرژی هستی ! خوشبحالت هیچ غمی نداری! ولی من به همشون میگم: آن کس که میگرید ۱ درد دارد و آن کس که میخندد هزار و یک درد!!!! دیشب آزی بهم اس ام اس داد!!! بهش تلفن زدم!!! نمی دونم این دختره چشه!!! بهش میگم بابا من نه خوش تیپم نه خوش قد و بالام و نه خوش بیان !!!! تو عاشق چیه من شدی؟؟!! میگه اینا برام مهم نیست!!!! اول میگفت منو ببخش که اذیتت کردم بهش گفتم من چی کاره ام ؟؟؟ خدا ببخشه!!! در مورد هوش مصنوعی.......برات یه مقاله گرفتم "توووووووپ"!!!! دارم آخرین مراحل ترجمشو انجام میدم!!!!!! باز بگین محمد علی بده!!!!! + نوشته شده در توسط محمد علی |
|
| ||||||